ماه هفتم زندگی دخمل گلی
به نام خدا
دختر نازنینم پایان شش ماهگی و شروع ماه هفتم برای تو ماه تغییر و تحولات چشمگیر بود، ...
به نام خدا
دختر نازنینم پایان شش ماهگی و شروع ماه هفتم برای تو ماه تغییر و تحولات چشمگیر بود، با شروع ماه شروع به خزیدن کردی و چند دقیقه تنها نشستن، اما متاسفانه با زدن واکسن شش ماهگی خیلی اذیت شدی، سه شبانه روز تب ، پا دردی که باعث شد یک هفته پاتو زمین نگذاری و بنابراین ننشینی و نخزی، اما بعد از یک هفته نشستی ولی متاسفانه دوباره مریض شدی و سه شبانه روز دیگه تب بالای نزدیک چهل درجه داشتی، و بعد از اون هم تمام بدنت قرمز شد، ولی بهد از این دو هفته مامان رو سورپرایز کردی، چون دیگه دخمل بزرگی شده بودی، برای خودت خانوم شدی، چندین دقیقه تنها نشستی، می خزیدی به سرعت برق و باد و به همه جا سرک می کشیدی، از زیر مبل ها و میزها سر در می آوردی و از همه مهمتر با خودت بازی می کردی، تلافی این دو هفته تمام بغل بودنت رو در آوردی و به من کمک زیادی کردی، اینکه می تونستم چند دقیقه زمین بگذارمت به کنار، با خودت بازی هم می کردی و با اسباب بازی هات سرگرم می شدی، کم کم این مدت به نیم ساعت هم رسید و من بسیار خوشحال شده بودم، واقعا خستگی ام رو در کردی، در واقع خستگی شش ماه تمام بغل داشتن و راه بردن و چسبونده بودن به خودم. البته فکر نکنی از این بابت ناراحت هستم که مدام بغلت کردم، نه ، اصلا، بلکه تمام ثانیه هاش برام با عشق و لذت همراه بوده دختر نازم و خدا رو بخاطر این نعمت بی حد شکرگذار هستم. وقتی تو با اسباب بازی هات سرگرم می شدی، بدون من، احساس می کردم که نتیجه اون با خودم این طرف و اون طرف بردنت رو الان دارم می بینم و تونستم احساس امنیت رو به تو انتقال بدم و از این بابته که می گم خستگیم در می رفت. خدا رو شکر.
از تغییرات دیگه ای که داشتی این بود که به خوبی با حموم رفتن کنار می اومدی و بر خلاف گذشته که به هرحال یک موقعی از حمام رو با ناراحتی طی می کردی( مثلا موقع لباس پوشیدن یا زود خسته می شدی و ناراحتی یا می ترسیدی از اینکه سر بخوری و همش می خواستی سر پا باشی) حالا راحت می نشینی توی اب و وان رو می گیری و با اسباب بازی ای که میارم توی وان، یا با آبی که داره از شیر می ریزه، بازی می کنی، فقط آب ریختن روی سرت رو دوست نداری، که البته من بهت کاملا حق می دهم، یادم میاد خودم که بچه بودم تا مدتها، حتی زمانی که بزرگتر هم شده بودم و تنها حمام می رفتم از این قضیه بدم می اومد یا می ترسیدم، فکر می کردم وقتی آب ریختن مامان روی سرم تموم بشه یا از زیر دوش بیام بیرون، احتمالا از یک جای دیگه سر در می آورم و می ترسیدم...) یادش بخیر چه زود گذشت کودکی ما و چه زود میگذره دنیای زیبای کودکی دخمل نازم...
دیگه تغییری که کردی اینه که به قول بابایی صبح ها اول دهانت رو باز می کنی و شروع به حرف زدن می کنی و بعد چشم های قشنگت رو!!! البته این شوخیه ولی شما اول شیر می خوری، بعد چشمات رو باز می کنی می بینی مامان و بابا کنارتند، و شروع به صحبت می کنی و ما رو با آوازخونی و غزل خونی با اون صدای دلنشینت بیدار می کنی و این بهترین ، گوشنواز ترین و روح نشین ترین آهنگ زندگی من و باباییه. دوستت دارم دخمل نازم
در شش ماه و بیست روزگی بلاخره تونستی چندین دقیقه تنها بنشینی بدون اینکه بیفتی البته من هنوز هم باید هواتو داشته باشم که نیفتی...
شش ماه و بیست و چهار روگی اولین مروارید قشنگت از سمت چپ پایین در اومد و من رو دوباره غرق شادی کرد، واقعا خوشحال شدم از این هدیه، چون خیلی اذیت می شدی، و تا اون روز خیلی مواقع بد اخلاق می شدی، اشتهات کم بود و من از اینکه دخترکم خوب غذا نمی خوره ناراحت می شدم.
یکی دیگه از مسایلی که توی این ماه تکلیفش تا حدی روشن شد؛ وزن گیریت بود، سه ماه بود که ماهی سیصد گرم وزن می گرفتی، من مدام به دکترت و به بابایی می گفتم چرا دخترم خوب وزن نمی گیره، آخه چرا؟ اینقدر بخاطر این مساله نگران بودم که همیشه ذهنم مشغولش بود، یک بار هم که یادته چهار ماه و نیم بودی فرنی و... رو شروع کردم شاید اوضاع بهتر بشه که وقتی با خوردن حریره بادام شب گریه کردی، کلا قطعش کردم. خلاصه شش ماه و یک هفتگی که بردمت دکتر دوباره خوب وزن نگرفته بودی و من دیگه حسابی ناراحت شدم، چون چند روزی هم برای واکسنت اذیت شده بودی و شروع تب دوباره ات هم بود، من هنوز خسته و نگران بودم دکتر برات آزمایش نوشت تا چکاپ انجام بدیم، من اینقدر ناراحت بودم که وقتی بابایی رو دیدم دیگه طاقتم تموم شد، شروع کردم به هق هق گریه کردن و به بابایی غر زدن، که من چند ماهه دارم می گم بچه ام درست وزن نمی گیره ولی شما توجه نمی کنی و مرتب می گی این بچه مشکلی نداره، من می گم زرنگ و باهوش بودن بچه نباید باعث بشه تا خوب وزن نگرفتنش رو نبینیم اما شما می گی نه، بچه به لحاظ تکاملی نه تنها عقب نیست که جلو تر هم هست، پس نگران نباش، خوب چی می شد که دکتر یک ماه زودتر آزمایش می نوشت تا هم مشکل بچه مشخص بشه و هم من اینقدر استرس و نگرانی نکشم، احساس می کردم بابایی و دکتر از من یک مادر همیشه نگران ساختند و همین هم به اینکه شما خوب وزن نگیری بیشتر دامن می زنه.... خلاصه بعد از کلی نگرانی، و بعد از اینکه شما از روزوئلا ، که توضیح دادم چی بود، راحت شدی، رفتم آزمایشت رو انجام دادم، البته توی این مدت رفتم بیمارستان دکتر شیخ پیش دکتری که دوستم معرفی کرده بود و با اون هم مشورت کردم، که البته اون گفت این بچه مشکلی نداره،سالم بودن مهمتر از تپل بودنه و نگران نباش چون سالمه،حرفی که دکتر خودت همیشه می گفت... خلاصه جواب آزمایشاتت اومد و خدا رو شکر همه چیز خوب بود، رفتم به دکترت نشون دادم که نمی دونم چی شده بود بعد از دو هفته شما حدود چهارصد گرم وزن گرفتی، من و دکتر هردو خوشحال و برق از چشمهامون پرید.... بنابراین گفت هرکاری توی این مدت کردی ادامه بده و هیچ نگران نباش، امیدوارم واقعا در ادامه هم وزن گیریت خوب باشه دخملم. اون روزها خیلی برام سخت بود، خیلی زیاد، داشتم از غصه اینکه دخترم نکنه از رشدش عقب بمونه و مریض باشه و ما بی توجهی کردیم و....هزار تا فکر بد دیگه دق می کردم... خدا رو شکر که بخیر گذشت.
از تغییرات دیگه ات اینه که با دست هات آشنا شدی، سعی می کنی بای بای کنی، از شش ماه و هفده روزگی بای بای، دست دست، نای نای رو داری یاد می گیری و مرتب تکرار می کنی، وسایل ریز رو هم توی دست هات نگه می داری و از این دست به اون دست می کنی، ضربه زدن، ناز کردن ( به قول من ناز پنگولی) هم جزو بازی هات است...عاشق این پیشرفت هات هستم عزیز دلم...
ازمهارتهای دیگه ای که یاد گرفتی مهارتهای کلامی یا زبانی اند، آواهای بی معنی (البته از نظر ما) ای که می گفتی به ب ب ، ن ن،م م، پ پ، د د، ا ت ( با فتحه) تبدیل شده اند و آوازهای صبح گاهی که گفتم با گفتن این هاست، واقعا زیباست.... البته من فکر می کنم هنوز نمی دونی این ها به چه معنی ایند و من دارم باهات تمرین می کنم که بفهمی کم کم ب ب باید بشه به معنی بابا و بقیه هرکدوم معنی خودشون رو دارد، از همه زودتر معنی ا ت رو یاد گرفتی چون ضربه زدن به اشیا رو هم یاد گرفتی و من هروقت این کار رو می کنی می گم ات ات، و داری یاد می گیری وقتی می گم ات کن یعنی چی کار کن و انجام می دی... دوستت دارم دخمل شیرینم
دخمل گلی با اولین دندون

دخمل گلی در حال بازی داخل سبد اسباب بازی ها (یکی از محلهای مورد علاقه)

لبخند بیاد ماندنی و شیرین دخملم بادهان بی دندون


ماه هفتم زندگی دخمل گلی 
