ماه هشتم زندگی دخمل گلی
دخمل گل و ناز نازی من، باز هم مثل همیشه پیشرفت های تو سریعتر از وقت من برای ثبت اونها بود ولی سعی می کنم کمی از اونها رو برات بنویسم...
توی این ماه شما پیشرفت زیادی در حرف زدن داشتی ، مثلا یک هفته ب ب رو اینقدر تکرار می کردی که مادرجان می گفت مگر تو تنها بچه ای هستی که بابا داری دخمل ولی تو باز با صدای بلند ب ب رو فریاد می زدی و من ذوق می کردم و بابایی هم... البته بگم که بعد از یک هفته این بابا گفتن به د د تبدیل شد و تو کمتر ب ب یا م م رو می گی ولی در مورد د د بر خلاف ب ب و م م که فقط تکرارشون می کنی، مفهوم د د رو فهمیدی، در واقع مفاهیم د د! یک د د یعنی دست دست، یکی دیگه یعنی یک شخص دیگه که معمولا بچه هم هست... عزیییززززم... در مورد دست زدن هم خیلی با مزه شدی، اینقدر بامزه که بعضی وقت ها نصف شب که از خواب بیدار می شی، دست می زنی و می گی د د (با فتحه) یعنی دست دست و من و بابایی را کلی ذوق زده می کنی، توی خیابون ، مغازه ها، خونه و هرجایی که خوشحال باشی دست دست و د د به راهه و همه از دیدنت ذوق می کنند و می گن به به چه بچه خوش اخلاقی... قربونت بره مامانی که اینقدر با مزه ای... حتی توی عروسی دختر دایی های مامانی که دعوت بودیم هم شما پایه دست زدن و رقصیدن بودی و مرتب د د و دست دست و نای نای ، خیلی بامزه... و دیگه اینکه مفهوم ات رو هم که خوب بلدی، هر وقت می خواهی ات کنی این کلمه رو تکرار می کنی، بدون اینکه من یادآوری کنم، اما مرتب همه چیز رو ات می کنی
دیگه اینکه تاب تاب رو خیلی دوست داری مثل قبل و با دیدن بچه ها سوار تاب از فرط هیجان دست و پاهات رو با تمام قدرت به بیرون پرتاب می کنی و می خواهی اونها رو بگیری، با دیدنشون مرتب می گی تا تا و بعد هم یک ا (فتحه طولانی...) که من هم برات ادامه می دهم تاب تاب عباسی... اینقدر این کارت جالبه که هم من به هیجان می یام هم کسانی که می بینند، یک روز که رفته بودیم پارک و شما با دیدن بچه ها مرتب برای من تاب تاب می خوندی، یک مامانی که بچه اش سوار تاب بود و از شما خیلی بزرگتر، به بچه اش گفت مامان شما هم بگو تاب تاب عباسی...
اما پیشرفت های دیگه ای که یادمه:
روزهایی که درگیر دندونهای قشنگت می شی و اب دهانت سرازیر می شه برای جمع و جور کردنشون با صدای بلند ماشین می شی، به نظر میاد یک دم عمیق می گیری و با یک بازدم طولانی ماشینیت رو انجام می دهی و صدای اون رو هم در میاری،این کار بخصوص وقتی ما بیرون از خونه ایم و شما کلی خوشحالی انجام می دهی که همه تعجب می کنند و من مجبور می شم یا توضیح بدم که ببخشید دخمل من داره دندون در میاره که اینطوری می کنه یا با لبخند جلو لب های قشنگت رو اروم بگیرم و بگم دخملکم!!! ولی راستشو بخوای کلی از این خلاقیتت ته دلم قند اب میشه و خوشحال می شم، حتی وسط شیرخوردن هم شما این کار رو می کنی و جالب اینجاست که الان که آخر این ماه است وقتی می گم ماشین بلافاصله انجام می دی و بعضی وقتها هم که وسط شیر خوردنه و با حالت اعتراض بهت می گم مامانی ماشین خاموش باشه دیگه، شما کمی ساکتش می کنی و کمی شیر اما دوباره ماشینت روشن می شه...دوستت دارم مامانی که اینقدر با مزه ای...
دوست داری شب ها زود بخوابی و صبح راس ساعت شش حتی زودتر از بابایی بیدار می شی و شروع به غزل خوانی می کنی، دندون دوم هم در هفت ماه و چهارده روزگی از سمت راست پایین جوانه زد و من رو غرق شادی کرد، البته این شادی همراه با گاز گرفته شدن های می می بود و بعضی وقت ها برای این که دردش رو کمتر احساس کنم، موقعی که گاز می گرفتی محکم توی بغلم فشارت می دهم... الان که آخر ماه هشتمه، به نظرم میاد دندون سوم هم در راهه و من هم در تدارک جشن دندونی ام برات دخملکم، عزیزم امیدوارم درد کمتری بکشی موقع بقیه دندونها.
وقتی مامانی رو می بینی به هیجان می ایی و اگر بتونی دست و پاهات رو با سرعت و هیجان تکون می دی و اگر دراز کشیده باشی با سرعت به سمتم می خزی، قربونت برم که اینقدر دوست داشتنی هستی، این هیجان همیشه بوده،چون لبخند قشنگت موقع دیدن من همیشه بهم آرامش می ده اما الان به نظرم هیجان رو بیشتر از قبل می تونی ابراز کنی و این آرامش من رو و شادی من رو صد برابر می کنه، دوستت دارم مامانی نازم
از دیدن بابا جونیت هم خیلی خوشحال می شی و باهاش کلی خوش می گذرونی، پایه شیطنت ها ت هم هست البته، مثلا اگر شما بسیار هم گرسنه باشی و مشغول شیر خوردن، تا بابایی بیاد پیشمون دیگه شیر نمی خوری و می ری برای بازی، این کار رو بارها و بارها انجام دادی و بخاطر اعتراض های من به این موضوع بابایی خود داری می کنه و موقع خوردن شما نمیاد پیشمون تا شما شیرخوردنت تموم بشه، صبح هم اگر بابایی کنارت باشه که بیدار شی، احساس رضایت و خوشحالی رو می شه از رفتارهات دید، به طوری که می خندی و به سمتش می ری، شب ها هم اگر بیدار بشی موقع شیرخوردن، با اینکه خیلی خوابت میاد، بر می گردی سمت بابایی یکم ات می کنیش و می گی ات ات و د د ، اگر اون هم جواب بده، که خوب بازی ادامه داره وگرنه بر می گردی سمت می می و بقیه شیر و تکرار این قضیه تا خوابت ببره، یک شب هم که خونه کاتانه، خوابیده بودیم کار جالبی کردی، نصف شب بیدار شدی، شیر خوردی، روت رو کردی اونطرف، بازوی باباجونی رو گرفتی و بعد خوابیدی...عززززیزم
با دیدن مادرجان هیجان زده می شی و خودت رو به سمتش پرت می کنی که بغلت کنه و گاهی حتی از بغلش بغل من هم نمیای، قبلا برای بابایی این کار رو فقط می کردی اما هیچ وقت نشده از بغل بابایی بغل من نیای ولی جالبه که روح پاکت قلب مهربون مادرجان رو تشخیص می ده و اون رو خیلی دوست داری( مثل خودم و بابایی).
می تونی تنهایی بنشینی ولی تا هفت و نیم ماهگی وقتی نهایتا خسته می شدی خودت رو رها می کردی و من بخاطر اطمینان پشتت هنوز هم متکا می گذاشتم، اما الان دیگه راحتیو من هم متکا نمی گذارم، قبلا وقتی وسیله اب دور از دسترست بود خم می شدی برشون داری اما می افتادی و بعد از چند روز وسیله ای که دورتر بود رو رها می کردی، اما الان یاد گرفتی چطور خم بشی و اون رو برداری که نیفتی، حتی سعی می کنی وسایل دورتر رو هم برداری و این جسارت گاهی تا اواسط ماه به افتادن منجر می شد و گاهی به گریه...
مراحل ناخن کشیدن، چنگ زدن،مو کشیدن و حالا نیشگون گرفتن رو تا الان پشت سر گذاشتی و اینقدر نیشگون های ریز و محکمی می گیری که نگو ، در واقع انگشت های قشنگت رو شناختی. دوست داری چیزهای ریز رو برداری، خیلی ریز، و من و بابایی مدام داریم سعی می کنیم هیچ آشغال کوچیکی هم توی خونه نباشه، وگرنه جاش توی معده مبارک شما خواهد بود. یک کار جالبی هم که یک روز انجام می دادی این بود که انگشت نازت رو کردی توی محافظ پریز برق و داشتی اون رو می چرخوندی که من دیدم و اومدم برداشتمت، اخه ناقلا شما هنوز تازه کنترل انگشت های قشنگ رو داری بدست میاری، اونوقت سعی می کنی از محافظ پریز برق هم رد بشی و به سوراخ های پریز برسی؟!!!
به خارج از اتاقی که هستی می ری و از حال می خزی توی آشپزخونه یا از اتاقی که هستی بیرون و این پیشرفت خوبی است ، همینطور یاد گرفتی از روی متکا عبور کنی، از جاهایی با اون ارتفاع رد بشی و دستت رو به سمت چیزهایی که بالاترند دراز کنی و اگر بتونی برشون داری یا بندازیشون، از طرفیدوست داری چهار دست و پا کنی، خیلی هم تلاش می کنی برای این کار و به صورت چهار دست و پا بلند می شی، دست و پاهات رو تکون می دی و یک قدم بر می داری اما هنوز قدم دوم رو نمی تونی با اون حالت راه بری... قربونت برم یاد می گیری به زودی...
پیشرفت مهم دیگه ای که کردی هنوز هم داری سعی می کنی بهتر یادش بگیری اینه که از نیم پله هال با سر نمی یای پایین و با پا سعی می کنی آهسته بیای پایین و با دست بری بالا، من انتظار اینو ازت نداشتم تا اینکه بدون تمرین یک بار خودت اون رو انجام دادی و ما رو سورپرایز کردی، الان هم هر روز اون رو تمرین می کنی... و پیشرفت دیگه هم اینه که از روی تختت نمی اندازی خودت رو پایین، همونجا می مونی و شروع به سر و صدا می کنی تا کسی بیاد و کمکت کنه و البته من هنوز اطمینان ندارم و جلو تخت چیزی می گذارم،چون بعضی وقت ها هیجان چیزی که پایین تخت یا حتی همون جلو نیم پله هست، بیشتراز دقت و فکر کردن است برات... عزیز دلم ، قربونت برم که هر روز چیزهای بیشتری یاد می گیری.
اما بازی مورد علاقت دالی موشه، از قبل هم که این بازی رو می کردیم تو هیجان زده می شدی و من یادمه تو از سه چهار ماهگی وقتی روی صورتت پارچه می انداختیم با دست و پا زدن های مکرر اون رو سعی می کردی برداری، اما الان نه تنها پارچه رو با دست های قشنگت بر می داری که یاد گرفتی خودت حتی قایم بشی، و بعد با یک صدا من رو متوجه این بکنی که مامانی نهرینا نیست و بعد پارچه رو بزنی کنار و بگی د با یک فتحه طولانی، یعنی دالی موشه، اگر من هم روی صورتم پارچه بکشم شما با دست هات اون رو بر می داری و منتظر د من می شی، قربون چشمهای منتظر و لبهای خندونت بشم عزیزکم، مدل دیگه این بازی هم که خیلی وقت ها تو رو با صدای بلند می خوندونه( بخصوص اگر شما توی بغل باباجونی باشی) اینه که من پشت یک دری، دیواری جایی قایم بشم و ناگهان پیدا بشم و قاه قاه خنده شما رو بشنوم، وقتی توی تاب هستی هم این بازی رو با هم انجام می دهیم و گاهی هم با مورچه سیاهت که خیلی دوستش داری ... عزززززیز دلم
بازی دیگه ای که تازگی ها متوجه می شی این است که روی سرت چیزی بگذارم، قبلا متوجه بالای سرت نمی شدی اما الان می فهمی و دوست داری بازی رو، وقتی مثلا حلقه ای که گذاشتم روی سرت می افته، می خندی...
همچنان از دمپایی خوشت میاد، دوست داری باهاش بازی کنی، یک روز بابایی رفت دمپاییش رو شست و گذاشت توی آفتاب و داد بهت تا بازی کنی شاید از علاقت بهش کم بشه، اما تاثیری نداشت. یک بار هم دمپایی های نو خودت رو شستیم و دادیم چند روز بازی کنی، اما همچنان با دیدن هر دمثایی ای کنجکاویت تحریک می شه و به سمتش می دوی...همچنین به جویدن انواع سیم ها، مثل سیم شارژر، سیم سه راهی برق و هر سیم دیگه ای علاقه وافری داری و ما تقریبا تمام سیم ها رو از دور و اطراف پوشوندیم. از فشار دادن دگمه ها، زنگ در خونه ها، کلیدهای برق ... خیلی خوشت میاد.
از دیدن عکس خودت توی پایه های صندلی اوپن خوشت میاد و هر روز کلی با اون عکس که ا دور و نزدیک شدنت بهش بزرگ و کوچیک می شه بازی می کنی، من اولش فکر می کردم شما داری پایه صندلی رو گاز می گیری ولی بعد فهمیدم نه، داری با عکس خودت بازی می کنی... خیلی جالب بود..
از کتاب خوندن یا بقول بابایی کتاب خوردن خیلی خوشت میاد، دو ماه پیش که یک کتاب کاغذی رو پاره پاره کردی و خوردی! برات کتاب پلاستیکی اردک کوچولو رو خریدم و الان هر روز اون رو با صدای بلند می خونی و می خوری اما وقتی می خواهی پاره اش کنی، مقاومت می کنه و تو شاکی می شی، بابایی وقتی صدات در میاد می گه باز این کتاب بد خط دخملمون رو خسته کرده!!!ب
علاقه به خوردن انواع کاغذها داری، هر کاغذ یا مقوایی که به دستت برسه از دندون های تیزت درامان نمی مونه ، یک روز که رفته بودیم خرید از توی کالسکه بودن ناراضی بودی و من برای آروم کردنت یک بسته لازانیا که رنگی رنگی بود گذاشتم جلوت اما بعد از چند دقیقه متوجه شدم قسمتی از مقوای جعبه لازانیا توی دهان قشنگت است و وقتی درش آوردم معترض شدی و گریه کردی، فکر کنم برای جدا کردنش خیلی زحمت کشیده بودی!!!
و مساله دیگه هم اینه که از شش ماهگی که شب ها شما رو آوردیم روی تخت خودمون که بتونی بیشتر شیر بخوری، همچنان روی تخت ما می خوابی و خیلی هم دوست داری اون رو، من هم آرامش دارم اما نگران اینم که شما بعدا اذیت بشی و بیشتر از اون نگران اینکه نکنه شما یک موقع شب قل بخوری و دست یا پای کوچولوت بمونه زیر بدن ما که خوابیم و شما اذیت بشی، بخاطر همین تختت رو از گهواره جدا کردیم، تخت توی اتاق خودت و گهواره کنار تخت ما. شبی که گذاشتمت روی تختمون و بعد از اینکه وقتی خواب بودی بهت شیر دادم تا خوابت محکم شد و گذاشتمت توی گهواره، شما چشمای قشنگت رو باز کردی و فکر کردی موقع بازی رسیده و تا یک ساعت بیدار بودی، هرچی من تکون دادم گهواره رو فایده نداشت شما شروع به صحبت و بازی کرده بودی تا اینکه من شکست رو پذیرفتم و شما رو بر داشتم و گذاشتم کنار خودمون، اما شما همچنان متوجه نیمه شب بودن نشدی و صحت و بازی رو ادامه دادی، خیلی هم خواستی با بابایی بازی کنی که البته خواب بودند و شما بلاخره بعد از حدود یک ساعت فهمیدی وقت خوابه و توی بغل مامان جونی خوابیدی و پروژه گهواره با شکست روبرو شد. یک شب هم گذاشتمت توی تخت خودت و کنارت خوابیدم، اما باز دیگه فعلا که دلم نیومده اتاقت رو جدا کنم، امیدوارم هیچ کدوممون اذیت نشیم از این موضوع دخترکم، تا ببینیم بعدا چی می شه
این ها گوشه ای از تغییرات هر روز تو است که من خاطرم مونده، زندگی خیلی سریع می گذره و من هر روز بیشتر عاشق شیرینی های تو هستم... دوستت دارم دخمل گلم
لبخند ملیح و چشمای شیطون...

دخمل گلی در ال بالاو پایین رفتن از نیم پله در دنج ترین جای ممکن!!!


ماه هشتم زندگی دخمل گلی
